اين ترانه براي من با همه ي كار هايي كه تا حالا نوشتم خيلي فرق داره ،خيلي دوسش دارم خيلي زمزمش ميكنم ، نميدونم چرا ، اما يه جورايي سوگلي كارامه (البته به نظر خودم) ،
يادمه دو بار تو خانه ترانه خوندمش و هر بار وقتي
به بعضي از بنداش ميرسيدم چشمام پر اشك مي شد.
دوست دارم سوگلي ترانه هامو به دوتا از بهترين دوستام ،
همسفراي دوران كودكي و همترانه هاي امروز تقديم كنم .
كسايي كه اسمشون منو تا كوچه پس كوچه هاي خيابون جمهوري و نازي آباد و جيحون مي بره دو تا از گلايي كه اين روزا كمتر
مي بينم شون اما بيشتر به يادشون هستم .
"خونه ي برفي رو تقديم ميكنم به وحيد و كورش عزيزم "
خونه برفي
گلهاي پژمرده جون نمي شن
ابراي رفته سايبون نمي شن
وقتي دل پرنده ها بگيره
ديگه برات ترانه خون نمي شن
...
سيامك رجاور
دقیقا فردای روز عقد منو بهاره بود باهم رفتیم بهشت زهرا سر خاک شهدا گریه کردیم تازه شدیم سبک شدیم تا دم دمای ظهر موندیم و بعدش برگشتیم . روز بعدش رفیقم منو دید گفت بگو ببینم چه خبر ، گفتم هیچی اولین روز متاهلی رو با خانومم رفتیم بهشت زهرا کنار شهدا ، یه خنده معنی دارکردو گفت :
بابا اینهمه جا ، روز اولیه خانمتو ورداشتی بردی کجا؟ عیادت مردها .
گفتم میدونی ما کجا رفتیم چرا رفتیم ؟
ما رفتیم پیش اون کسایی جون دادن، مردن ، خانوادهاشونو داغدار شدن ، بچه هاشونو یتیم شدن زناشونو تنها شدن ، واسه اینکه منو بهاره خیلی راحت دست همو بگیریم راه بریم و بخندیم و شاد باشیم ، می دونم این حرف خیلی کیلیشه ای اما ما رفتیم لااقل یه تشکر خشک و خالی بکنیم ، رفتیم یه شاخه گل به مادراشون ، پدراشون ، زناشون بچه هاشون بدیم اونا رو یه کوچولو خوشحال کنیم ، این بهتر از پارک رفتن و کافی شاپ رفتن اینجور چیزا نیست؟(گواینکه من مخالف پارک و کافی شاپ ...و نیستم ) .
رفیقم یه نگا کردو گفت : من فقط می دونم جنگ تموم شده اونا هم خودشون با میل خودشون رفتن
می خواستن نرن همین ، گفتم همین ! گفتش همین...
سوغاتی...
دوباره سوغاتی جبهه رسید چندتا تابوت تو خیابون میبرن
با هزارتا فتنه و رنگ و ریا اونا رو با چشم گریون میبرن
... سیامک رجاور
نمي دونم ، خدا كنه اينطور نباشه ، خدا كنه دروغ باشه ، خداكنه اين چيزايي كه توخيابوناي عريض و طويل مي بينم ، هيچ كدوم راست نباشه .
" اما من ميخوام از يك زاويه ديگه به اين تراژدي دردآور نگاه كنم "
يه ماشين مدل بالا .... يه پول باد آورده .... يه نگاه شيطاني .... يه خنده ي حريص ...
يه زن تنها ، ، بي تگيه گاه ، غريب ، بي پول ....
و بعد تاراج ، دستبرد ، عذاب ، درد ، بد بختي ....
و دست آخر نگاه مبهوت ، معصوم و تنهاي يه كودك به
ماجراي تخت خواب چوبي .
تخته خواب چوبي
روي تخته خواب چوبي
يه نفر خاموش و سرده
زخمي دست نوازش
خسته از آغوش مرده
... سيامك رجاور
با سلام به همه:
براي بار دوم و حدودا ، بعد از۲ سال وبلاگ "بانوي شعرم" رو راه اندازي ميكنم وبلاگي كه خيلي پيشتر از اين به فكر افتتاحش بودم اما بنا به دلايلي نمي شد ، تا به امروز .
"بانوي شعرم " امروز براي من معني متفاوتي با قبل (وبلاگ قبليم)داره امروز خيلي بهم نزديكه خيلي بهش نزديكم اون حس ميكنم ، نفس ميكشم باورش ميكنمو باورم ميكنه ....
"بانوي شعرم" فرصتي نابي براي همگريه شدن باتو ، باتوكه همجنس مني شبيه خود خود تنهايي من .
بانوي شعرم ، همسر عزيزم با افتخار اسم تو رو كنار اسم خودم ميذارم و بهش ميبالم باتمام وجود...
بهاره بانو ...
شاهزاده ي شهر فرشته هاي
سوگل بي چون و چراي خونه
صحنه ي لبخند لباي نازت
سرخ ترين حادثه زمونه
....
سيامك رجاور


