دقیقا فردای روز عقد منو بهاره بود باهم رفتیم بهشت زهرا سر خاک شهدا گریه کردیم تازه شدیم سبک شدیم تا دم دمای ظهر موندیم و بعدش برگشتیم . روز بعدش رفیقم منو دید گفت بگو ببینم چه خبر ، گفتم هیچی اولین روز متاهلی رو با خانومم رفتیم بهشت زهرا کنار شهدا ، یه خنده معنی دارکردو گفت :
بابا اینهمه جا ، روز اولیه خانمتو ورداشتی بردی کجا؟ عیادت مردها .
گفتم میدونی ما کجا رفتیم چرا رفتیم ؟
ما رفتیم پیش اون کسایی جون دادن، مردن ، خانوادهاشونو داغدار شدن ، بچه هاشونو یتیم شدن زناشونو تنها شدن ، واسه اینکه منو بهاره خیلی راحت دست همو بگیریم راه بریم و بخندیم و شاد باشیم ، می دونم این حرف خیلی کیلیشه ای اما ما رفتیم لااقل یه تشکر خشک و خالی بکنیم ، رفتیم یه شاخه گل به مادراشون ، پدراشون ، زناشون بچه هاشون بدیم اونا رو یه کوچولو خوشحال کنیم ، این بهتر از پارک رفتن و کافی شاپ رفتن اینجور چیزا نیست؟(گواینکه من مخالف پارک و کافی شاپ ...و نیستم ) .
رفیقم یه نگا کردو گفت : من فقط می دونم جنگ تموم شده اونا هم خودشون با میل خودشون رفتن
می خواستن نرن همین ، گفتم همین ! گفتش همین...
سوغاتی...
دوباره سوغاتی جبهه رسید چندتا تابوت تو خیابون میبرن
با هزارتا فتنه و رنگ و ریا اونا رو با چشم گریون میبرن
... سیامک رجاور


